تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers بزرگ شدن من

بزرگ شدن من

دوست دارم ادامه مسیر زندگیم رو اینجا بنویسم...

 بابا محمود استخر بادی را پر از آب کرده است و خاطراتی نو می آفریند.

از صبح تاشب با ریحانه و بهار در استخر به این سو و آنسو میرود . شادی می کند . فریاد می زند. خالی کردن نفس در آب را تمرین می کند.مایو مشکی و زرد رنگش را می پوشد و بار یحانه دختر همسایه بالایی ،کودکانه بازی می کنند. ریحانه همان دختر خوش فکری است که متاسفانه در دامان اسلام گرفتار است .  از این سن مجبور است با لباس به آب بازی بپردازد. این صحنه که آرتین به راحتی با یک مایو کوچک وارد آب می شود ُاما او که غرق در پاکی و شادی کودکانه است با محدودیت وارد آب استخر حیاط می شودُناراحتم می کند. کمی دلم برایش می سوزد . امیدوارم که بتواند با ذهنی باز در آینده برای خودش تصمیم بگیرد.

آنقد رآب بازی کردند که به سختی برای رفتن به کلاس آنهم در ۵ و نیم بعد از ظهر آماه شد. شب قبل از خواب دل درد گرفته بود. دردی که گاه گاه به سراغش می آمد و از خواب بیدارش می کرد.مجبور شدیم ساعت ۱۱ شب به دکتر مراجعه کنیم.تشخیص دکتر نوعی ویروس بود . با یک آمپول مشکل خل شد. اما به نظر من اسپاسم عضلات شکم بود که در اثر آب بازی وخیس ماندن فراوان به آن دچار شده بود.

یک روز در خانه ماندیم تا در صورت مشاهده علایم دیگر به پزشک مراجعه کنیم . خوشبختانه به خیر گذشت.

روزی دگر آغاز شد. و انتظار برای ظهر شدن و آبتنی کردن در وجودش شکل گرفت.

خوب به خاطر دارم نروزها را که با خواهرانم در حیاط آبتنی می کردیم . و شلنگ بزرگی بود که به به آب چاه متصل بود . آنقدر آبش سرد بود که یش از چند ثانیه نمی توانستیم تحمل کنیم. جیغ و فریاد می زدیم و شادی ی کردیم. عاشق آبتنی بودیم.

اما امروز آرتین نمی تواند مانند من حس بازی با خواهر ها را درک کند. با بچه های دیگر باز می کند.

می دانم که به همان اندازه شاید هم بیشتر شاد است و لذت فراوانی از در آب بودن می برد.

  

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت توسط آرتین و مامانش| |

در انتهای اولین روز کلاس ،تیچر می خواهد که مادر ها داخل کلاس بیایند و روی تخته را ببینند.سمت چپ تخته اسم بچه ها از بالا به پایین ،انگلیسی نوشته شده است و جلوی هر اسم تعدادی ستاره کشیده شده است . گویا این ستاره ها پاداش درست پاسخ دادن های بچه هاست. آن روز تقریبا تمام بچه ها دو ستاره گرفته بودند.و سمت راست برد ،گزارش کار کرد روز و مواردی که باید در خانه انجام شود نوشته شده بود. روز دومی که کلاس به پایان رسید ُمادرها وارد کلاس شدند و بچه ها به ترتیب صف کشیده بودند و منتظر تا مادرشان تحویل بگیرد و بروند. آرتین نفر پنجم صف بود. بوسیدمش و بعد سراغ تخته رفتم تا ببینم چه خبر است . آرتین تنها یک ستاره گرفته بود. از تیچر موضوع را پرسیدم ،پاسخ داد: آرتین خوب تلفظ نمی کرد در خانه باید بیشتر سی دی گوش کند. با هم به خانه آمدیم. وقتی من و آرتین تنها بودیم پرسیدم:آرتین جان تیچر چی پرسیده بود که نتونستی جواب بدی و ستاره کم گرفتی؟ گفت : من همه را بلد بودم. ولی تیچر گفت : که بزرگتر ها یواش جواب بدن و کوچیگترا بلند  که من بشنوم. چون من  از همه بزرگتر هستم یواش می گفتم . تیچر نمیشنید به من ستاره نداد!!!!!!!!!!!!!

من !!!!!!!!!!!!!!!

آرتین این روزها می گوید : من از همه بزرگتر هستم. هشت سالمه و کلاس سوم هستم.(قابل توجه اینکه : بزرگترین بچه ای که دور وبرش هست ۷ سالشه و کلاس دوم میره . آرتین برای اینکه کم نیارهُ،از اینجا نتیجه گرفته که کلاس سومه و هشت سالشه!!!!!!!!!!!!)

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت توسط آرتین و مامانش| |

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت توسط آرتین و مامانش| |

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت توسط آرتین و مامانش| |

آرتین ۴ونیم ساله

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت توسط آرتین و مامانش| |

آخرین روز امتحان من همزمان شد با شروع کلاس  زبان آرتین .کلاس یک ساعت و نیم بود. و با معلمشان که صحبت کردم ،گفتند آنقدر کلاس با بازی و تفریح خواهد بود که خسته شدن معنی ندارد و اصلا یادشان می رود که مادر و پدری بیرون منتظرش هستند.

من و سعید و آرتین با هم رفتیم. نگرانی سعید برای مفید بودن یا نبودن کلاس معمولا به جلسه اول ختم می شود. ساعت پنج که آرتین به  داخل کلاس رفت ،من و سعید در حیاط موسسه منتظر ماندیم. گفتم یک ربع می مانیم اگر آرتین  مشکلی با کلاس نداشت برویم. ولی با مخالفت سعید روبرو شدم.بعد از پنج دقیقه تقریبا تمام مادر ها رفته بودند .فقط ما مانده بودیم . من روی لبه حوض وسط حیاط نشستم . آفتاب نیود اما گرمای ۳۷ درجه تهران در عمق جان حوض اثر کرده بود. و به نظر نمی رسید به این راحتی خنک شود. چندین بار به داخل موسسه رفتم و با منشی ها در مورد دستشویی ،نحوه آب خوردی و مسایل دیگر پرسیدم. سعید با آقای مدیر موسسه صحبت می کرد . گویا با هم دوست شده باشند.یک ساعت و نیم گذشت و کلاس تمام شد. خانم معلم از مادر ها خواستند که بیایند توی کلاس و روی تخته را بخوانند . کارهای انجام شده ،و تمرین های منزل را ببینند.همچنین گوشه تخته اسم بچه ها را به انگلیسی نوشته بودند و هر کدام دو ستاره گرفته بودند که نشان از رضایت معلم از بچه ها بود.

آرتین با یکی از بچه ها که پیراهن آبی زیبایی داشت دوست شده بود و با هم شوخی می کردند. کلی ذوق در صورت آرتین جاری بود.

دم در موسسه خواستیم سوار ماشین شویم که آرتین گفت :صبر کن از اون همکلاسیم "bye" نکردم!بعد دستش را تکان داد و گفت : bye

به خانه که رسیدیم کلی ذوق و شوق داشت که هرکسی تلفن می زد ،آرتین سریع گوشی را بر میداشت و می گفت :hi hello  hi hello,.....

روز خوب و امیدوار کننده بود. سعید و آرتین هر دو راضی بودند و من هم!   

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت توسط آرتین و مامانش| |

ما گلهای خندانیم      فرزندان ایرانیم

ایران پاک خود را        مانند جان میدانیم

ما باید دانا باشیم        هوشیار وبینا باشیم

از بهر حفظ ایران           باید توانا باشیم

آباد باش ای ایران         آزاد باش ای ایران

از ما فرزندان خود          دلشاد باش ای ایران

 

شعری که این روز ها ارتین در مهد یاد می گیرد و با وجد می خواند.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط آرتین و مامانش| |

هر روز صبح  از  خو اب بیدار میشم . دست و صورتم و میشورم . صبحانه می خورم و بعد مامانم لقمه نون و پنیر و گردو رو برام آماده میکنه و دو تا میوه توی کیسه پلاستیک میذاره و بعد هم یه شیر کوچولو میذاره توی کوله پشتیم و من لباسم و می پوشم . موهامو شونه می کنم و راهی مهد می شوم. به محض ورود با صدای بلند سلام صبح به خیر میگم  و وارد میشم. کفشمو در می ارم و توی جاکفشی آبی میذارم . از توی کوله ام میوه و لقمه و شیر و میارم بیرون هر کدوم و توی سبد مخصوص میذارم و میرم تو . کلی چیز یاد میگیرم . بازی می کنم و شاد و خندان ساعت ۱۲ و مامان روبی یا بابا محمود میان دنبالم .

اینجوری یه روز خوب و به ظهر می رسونم.

تا بعد

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت توسط آرتین و مامانش| |

عزیز دلم،مدتی است از تو ننوشته ام . تو را در دل تاریخ محو کرده ام. یکی از اهداف من از نوشتن خاطرات مشترکمان این بود و هست که اگر سالها بعد تو دنبال کودکیت بودی و دنبال ریشه مسائل و مشکلاتت و یا ریشه رفتار های خوبت ،بدانی به کجا مراجعه کنی . بدانی که روزی مادری بود و برایت می نوشت . چند دفتر دارم که آنها را سیاه کرده ام از روزمرگی هایمان. من و تو و پدرت و مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هایت ،عمه و خاله هایت ،دوستان زمان کودکیت و تمام اتفاقاتی که در این دوران پیش مس آیدو   روزی گذشته ما را تشکیل می دهد ، همه را ثبت کرده ام تا مبادا پاک شوند از حافظه ام. امروز که به مهد کودک می روی و قرار است بازی کنی و انظباط را یاد بگیری ، زندگی اجتماعی  و کار گروهی را یاد بگیری ،کمی از من دلخوری که چرا تنهایت می گذارم و تو را به دست مربیان مهد می سپارم . اما می دانم که تو روزی خواهی دانست که این راهی مطمئن برای زندگی تو خواهد بود. برای رشد فکریت ، برای پیدا کردن راه موفقیت . راه شاد بود و عاشق شدن و عاشق ماندن . زیبایی ها را دیدن و به استقلال رسیدن. به من و پدرت کمک کن تا با هم با اراده ای قوی این گام را هم محکم بر داریم.

مطمئن هستم که موفقیت در پیش است . تنها چیزی که می ماند و من در آن نمی توانم دخیل باشم تعریف این موفقیت است برای تو. تنها و تنها تویی که برای خودت مسیر زندگی را تعیین می کنی . من و پدرت تنها می توانیم کمکی باشیم برایت تا در آن مسیر موفق باشی و به آنچه برای خودت تعریف کرده ای برسی.

همین... 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت توسط آرتین و مامانش| |

آرتین عزیزم ،من د ر تو این همه اعتماد به نفس و انعطاف پذیری را از مدت ها قبل دیده بودم و به آن باور داشتم. باری دیگر در عمل به من ثابت کردی که چه خوب با شرایط محیط ،خودت را وفق می دهی و چه زود عادت می کنی و از آن مهمتر عادت هایت را بسیار راحت ترک می کنی. آنقدر زود با مهد کودک جدیدت خو گرفتی که حتی مربیان با تجربه آنجا هم به من این موضوع را یاد آوری کردند که آرتین خیلی منطقی است و وقتی موضوعی را به وضوح برایش توضیح می دهی ،می پذیرد.فقط دو روز برای رفتن به مهد ناراحتی کردی و امروز صبح به محض بیدار شدن از خواب به من گفتی :"بریم صورتمو بشورم صبونه بخورم باید برم مهد . یه وقت دیرم نشه! "من که داشتم شاخ در می آوردم . اما تو مصمم بودی در آماده کردن کیفت .حتی از من خواستی که یک لباس نو ،خودت انتخاب کنی برای رفتن به مهد که خانم مربی از آن خوشش بیاید و بگوید: به به آرتین چه خوش تیپ شده ! و در نهایت پیراهن مردانه نویی که داشتی و کمی هم برایت بزرگ بود را پوشیدی و گفتی:" همین خوبه !مثل بابا سعید شدم بذار دگمه هامو هم ببندم مثل سعید!"

به تو و آینده نا نوشنه ات که قرار است خودت با قلم اعتماد به نفس و آگاهی  ات آنرا بنویسی کاملا امیدوارم.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت توسط آرتین و مامانش| |