بزرگ شدن من
دوست دارم ادامه مسیر زندگیم رو اینجا بنویسم...
از صبح تاشب با ریحانه و بهار در استخر به این سو و آنسو میرود . شادی می کند . فریاد می زند. خالی کردن نفس در آب را تمرین می کند.مایو مشکی و زرد رنگش را می پوشد و بار یحانه دختر همسایه بالایی ،کودکانه بازی می کنند. ریحانه همان دختر خوش فکری است که متاسفانه در دامان اسلام گرفتار است . از این سن مجبور است با لباس به آب بازی بپردازد. این صحنه که آرتین به راحتی با یک مایو کوچک وارد آب می شود ُاما او که غرق در پاکی و شادی کودکانه است با محدودیت وارد آب استخر حیاط می شودُناراحتم می کند. کمی دلم برایش می سوزد . امیدوارم که بتواند با ذهنی باز در آینده برای خودش تصمیم بگیرد. آنقد رآب بازی کردند که به سختی برای رفتن به کلاس آنهم در ۵ و نیم بعد از ظهر آماه شد. شب قبل از خواب دل درد گرفته بود. دردی که گاه گاه به سراغش می آمد و از خواب بیدارش می کرد.مجبور شدیم ساعت ۱۱ شب به دکتر مراجعه کنیم.تشخیص دکتر نوعی ویروس بود . با یک آمپول مشکل خل شد. اما به نظر من اسپاسم عضلات شکم بود که در اثر آب بازی وخیس ماندن فراوان به آن دچار شده بود. یک روز در خانه ماندیم تا در صورت مشاهده علایم دیگر به پزشک مراجعه کنیم . خوشبختانه به خیر گذشت. روزی دگر آغاز شد. و انتظار برای ظهر شدن و آبتنی کردن در وجودش شکل گرفت. خوب به خاطر دارم نروزها را که با خواهرانم در حیاط آبتنی می کردیم . و شلنگ بزرگی بود که به به آب چاه متصل بود . آنقدر آبش سرد بود که یش از چند ثانیه نمی توانستیم تحمل کنیم. جیغ و فریاد می زدیم و شادی ی کردیم. عاشق آبتنی بودیم. اما امروز آرتین نمی تواند مانند من حس بازی با خواهر ها را درک کند. با بچه های دیگر باز می کند. می دانم که به همان اندازه شاید هم بیشتر شاد است و لذت فراوانی از در آب بودن می برد. من آرتین این روزها می گوید : من از همه بزرگتر هستم. هشت سالمه و کلاس سوم هستم.(قابل توجه اینکه : بزرگترین بچه ای که دور وبرش هست ۷ سالشه و کلاس دوم میره . آرتین برای اینکه کم نیارهُ،از اینجا نتیجه گرفته که کلاس سومه و هشت سالشه!!!!!!!!!!!!) من و سعید و آرتین با هم رفتیم. نگرانی سعید برای مفید بودن یا نبودن کلاس معمولا به جلسه اول ختم می شود. ساعت پنج که آرتین به داخل کلاس رفت ،من و سعید در حیاط موسسه منتظر ماندیم. گفتم یک ربع می مانیم اگر آرتین مشکلی با کلاس نداشت برویم. ولی با مخالفت سعید روبرو شدم.بعد از پنج دقیقه تقریبا تمام مادر ها رفته بودند .فقط ما مانده بودیم . من روی لبه حوض وسط حیاط نشستم . آفتاب نیود اما گرمای ۳۷ درجه تهران در عمق جان حوض اثر کرده بود. و به نظر نمی رسید به این راحتی خنک شود. چندین بار به داخل موسسه رفتم و با منشی ها در مورد دستشویی ،نحوه آب خوردی و مسایل دیگر پرسیدم. سعید با آقای مدیر موسسه صحبت می کرد . گویا با هم دوست شده باشند.یک ساعت و نیم گذشت و کلاس تمام شد. خانم معلم از مادر ها خواستند که بیایند توی کلاس و روی تخته را بخوانند . کارهای انجام شده ،و تمرین های منزل را ببینند.همچنین گوشه تخته اسم بچه ها را به انگلیسی نوشته بودند و هر کدام دو ستاره گرفته بودند که نشان از رضایت معلم از بچه ها بود. آرتین با یکی از بچه ها که پیراهن آبی زیبایی داشت دوست شده بود و با هم شوخی می کردند. کلی ذوق در صورت آرتین جاری بود. دم در موسسه خواستیم سوار ماشین شویم که آرتین گفت :صبر کن از اون همکلاسیم "bye" نکردم!بعد دستش را تکان داد و گفت : bye به خانه که رسیدیم کلی ذوق و شوق داشت که هرکسی تلفن می زد ،آرتین سریع گوشی را بر میداشت و می گفت :hi hello hi hello,..... روز خوب و امیدوار کننده بود. سعید و آرتین هر دو راضی بودند و من هم! ایران پاک خود را مانند جان میدانیم ما باید دانا باشیم هوشیار وبینا باشیم از بهر حفظ ایران باید توانا باشیم آباد باش ای ایران آزاد باش ای ایران از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران شعری که این روز ها ارتین در مهد یاد می گیرد و با وجد می خواند. اینجوری یه روز خوب و به ظهر می رسونم. تا بعد مطمئن هستم که موفقیت در پیش است . تنها چیزی که می ماند و من در آن نمی توانم دخیل باشم تعریف این موفقیت است برای تو. تنها و تنها تویی که برای خودت مسیر زندگی را تعیین می کنی . من و پدرت تنها می توانیم کمکی باشیم برایت تا در آن مسیر موفق باشی و به آنچه برای خودت تعریف کرده ای برسی. همین... به تو و آینده نا نوشنه ات که قرار است خودت با قلم اعتماد به نفس و آگاهی ات آنرا بنویسی کاملا امیدوارم.
!!!!!!!!!!!!!!!



