تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

 

 

 

بزرگ شدن من
دوست دارم ادامه مسیر زندگیم رو اینجا بنویسم...
سلام به همه دوست جونام. خوبید؟ من دیگه یواش یواش حرف زدنم کاملتر داره میشه و خیلی از کلمه ها رو میتونم بهتر از قبل بگم تا مامانم و بابام و مامانی و بابایم متوجه بشن که چی میگم. مثلا از کارهای خوبی که یاد گرفتم اینه که هر کسی چیزی بهم بده میگم میسی و این معنیش اینه که مرسی. اگه چیزی از روی زمین پیدا کنم و یا پوست وهسته میوه توی دستم باشه میگم آشال= آشغال بعد هم میرم در سطل آشغال رو بر میدارم و اونو میندازم توش. و اگر مامان یا مامانیم زود دستمو نگیرن و منو نبرن بقیه سطل آشغال رو هم برسی میکنم !!!!!!!!!!

وقتی بخوام که منو از روی بلندی مثل صندلی یا میز بذارن پایین میگم : پایین . و گاهی هم قاطی میکنم و به بالا هم میگم پایین. تازه وقتی من روی صندلی میشینم به بقیه هم اشاره میکنم که بیشین یعنی شما هم بشنینید روی صندلی. این معمولا در مورد صندلی ناهارخوری بکار میره.

 از خاله آذرم یاد گرفتم که انگشت اشارمو ببرم نزدیک دماغم و بگم هیسسسسسسسسس. بعد تازهه ازش یاد گرفتم که اگه کسی بهم بگه بخند منم سرم رو به عقب میبرم و میخندم و میگم هاهاها.

 خلاصه اینکه فرهنگ لغاتم داره تکمیل میشه.

 یکی از کارهایی که خیلی دوست دارم اینه که لیوان رو پر از آب کنند و بدن دست من تا من با لیوان آب بخورم و بقیه اش رو بریزم روی لباسم و روی فرش و بعد بگم : خیش = خیس شدم.

وقتی مامانم لباسها رو زا لباسشویی در میاره و میخواد بندازه روی بند من به کمکش  میرم و لباسهای خیس رو ورمیدارم و با شدت میتکونم که صاف بشه که بعضی وقتها در اثر این کار خودم وازگون میشم و بعد لباس رو پرت میکنم روی بند لباس. و بعد هم میگم خیش یعنی اینها خیس هستند.

دیگه از کارهایی که دوست دارم اینه که برم توی حیاط و با پیشی ها بازی کنم . البته در صورتی که بابا سعید منو برده باشه میتونم اینکارو بکنم چون مامانم اجازه نمیده من به پیشی های کثیف دست بزنم.

این روزها که هوا گرمه با بابایم هر روز میرم حموم و کلی آب بازی میکنم . مامانیم هم هی داد میزنه که بچه رو بیار بیرون امسال کم آبیه. آب رو هدر نده. ولی بابایم خیلی به حرفش گوش نمیکنه و نتیجش این میشه که به من خیلی خوش میگذره.

 شاد باشید و بازی کنید و همه خونه رو بهم بریزید. اینجوری شاید مامانتون یه کم لاغر بشه. البته شاید!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

دارم توی حیاط خونمون با بچه های همسایه فوتبال بازی میکنم

باز هم توی حیاط

 

چه خرس گنده ای!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

بذار اول روشنش کنم!!!!!!!!!

روشن شو دیگه !

 

آها روشن شد!

وای توی لباسشویی چه خبره !؟ چقدر کف ! چرا داره میچرخه !

به به !

 

فضولی روی دراور مامانم. چون قدم نمیرسه اون ترازو رو میکشم میارم زیر پام. بعد روی پنجه وای میستم  و بعد کرم و ... رو بر میدارم . ببینید.  آخه الان مامان توی آشپزخونه اس و خبر نداره من چه کار میکنم!آخ جون دستم رسید.

 

بعد از دو ساعت خواب حالا ریختن اسباب بازیهای وسط اتاقم خیلی کیف داره . یک   دو    سه    شروع میکنم . از جک و جونور های موجود در این قوطی شیر چطوره شروع کنم؟

چرا منو نگاه میکنی مامانم. بیا جمعشون کن!

 خوش باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

روز مادر به همه خاله های مهربونم مبارک . امیدورام که همیشه سایتون بالا سر ما نی نی ها باشه. برای اون خاله هایی هم که خیلی نی نی دوست دارند و خدا هنوز فزشته مهربونی براشون نفرستاده دعا میکنم که هرچه زودتر به آرزوشون برسن. به قول عمو پورن : الهی آمین .

 چند هفته پیش که دوستای مامانم اومده بودند خونه ما( میتونید ماجراشو  اینجا بخونید) ،خاله پریسام ازمون کلی عکس گرفت . همون روز که کلی گوجه سبز خوردم و خیلی هم بهم خوش گذشته بود و میگم. خوب میخواید عکسامو ببینید. اولش خیلی سر حال بودم و آخرش دیگه خوابم گرفته بود . ولی دلم نمیخواست برم توی تخت خودم بخوابم میخواستم پیش خاله هام باشم ببینید: آرتین خندان

 

آرتین خوابالو

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

کوچولوی ناز من دارد یواش یواش بزرگ میشود و پله های ترقی رو طی میکند ! شاید بکار بردن این جمله بیشتر برای آدم های بزرگتر استفاده بشود و مفهوم  دیگری داشته باشد ولی من در مورد آرتین این جمله را هر روز بیشتر از دیروز درک میکنم. باور کنید رشد مهارتهای کلامیش از ساعتی به ساعت دیگر متفاوت است. مثلا تا دیروز به پیشی میگفت پیسی و امروز اون کلمه رو درست تلفظ میکنه. من تقریبا میتوانم ۹۰ درصد حرفهابیش را بفهمم. یعنی این توانایی از من نیست بلکه آرتین است که خوب تلفظ میکندو مفهومش را میرساند.

سرایدار خانه ما پسر جوانی است از دیار افغانستان به نام عاشق الله که عاشق صدایش میکنند. از قضا با آرتین هم میونه خوبی دارد .گاهی در بالا بردن آرتین از پله های بیشمار خانه ما به من کمک میکند .  به محض اینکه به پارکینگ میرسیم آرتین شروع میکند با اشاره به اتاق عاشق میگوید : عاسیق عاسیق . تا من پارک کنم و پیاده شوم . ارتین را پیاده کنم و کلی بار و بندیل ( که معمولا همراهم است) را جمع و جور کنم ، آریتن مرا با تکرا عاسیق عاسیق = عاشق دیوانه میکند. آخرش هم عاسیق به دادم میرسد ونجاتم میدهد.

 بابا سعید معمولا حدود ساعت ۷ به خانه می آید و برای اینکه هیجان آرتین را اشباع کند معمولا زنگ میزند و با کلید را را باز نمی کند . آریتن هم شروع میکند به داد و بداد که : زنگ زنگ ، کیه کیه . تا من بروم و گوشی ایفون را به آرتین بدهم و او بگوید بابا سعد = بابا سعید. خلاصه کلی ماجرا داریم حول و حوش ساعت ۷ . خدا نکند سعید در ترافیک گیر کند و۱۰ دقیقه ای دیر کند . ارتین پدر مرا در می آورد و در این ده دقیقه بیش از بیست بار میگوید :بابا سعد ... و آویزان در و دیورا میشود که دستش به آیفون برسد.

خیلی وقت است که از مبل بالا میرود و پایین آمدن هم یاد گرفته است . دیروز دیدم که یک مرحله بالاتر رفته و روی دسته مبل ایستاده!!!!!!!!!. و تلاش میکند تا دستش را به کلید های کولر برساند. که من به دادش رسیدم وگرنه خدا میداند که چه میشد. چند روز پیش رفته بود روی عسلی کنار تخت ما ایستاده بود. چطوررفته بود بالا نمی دانم. ضربالمثل از دیوار راست بالا رفتن را شنیده بودم ولی اینبار با چشمان خودم دیدم!

خواب شبانه اش خیلی بهتر از قبل شده است و کمتر بیدرا میشود. غذا خوردنش هم بد نیست . کلا بچه بد غذایی نیست. عاشق بازی و شوخی است . در این راستا میتوانم بگویم که بهترین جا برای بزرگ شدنش منزل مامانم است. چون پدر و مادرم هر دو به معنی واقعی کلمه عاشقش هستند. و واقعا رعایت حالش را میکنند . خصوصا بابا، که آرتین چنان به او وابسته شده است که رفتن و آمدن هیچ برایش فرق نمی کند. میتوانم بگویم که ۷۰ در صد زمانی که من نیستم بغل باباست یا در حال بازی با بابا است. انقدر به وجودش عادت کرده اند که اگر کل روز  پنجشنبه بتوانند دوریش را تحمل کنند قطعا جمعه صبح یا به دیدنش می آیند یا ما را به خانه خودشان میکشانند.

 با ماشین خهایش و توپهایش بازی میکند. گاهی گیر میدهد که باید سوار ماشین های کوچک بشوم!!!!!!!!!!! در ماشی را با زمیکند و به زور پایش را فشار میدهد تا وارد ماشین شود و پس از تلاش فراوان چون موفق نمی شود با اخمهای تو کشیده و در هم سراغ من می آید  و میگوید: سوار سوار و به ماشین اشاره میکند. حال من بیچاره در ان لحظه را حدس بزنید که چه باید بکنم. ازبس این کارر ا میکند و موفق نمی شود عصبانی و گریان میشود. من هم بعضی از ماشینهایش که در آنها باز میشود را قایم کرده ام!!!!!!!. دیشب به یک ماشینی گیر داده بود که هیچ درش باز نمیشد. و دادو بدادی راه انداخته بود. آخر مجبور شدم ارتین را بلند کنم و روی سقف ماشین بگذارم واو را به حالت نشسته روی ماشین به اینور و آنور اتاق ببرم. نمیدانید چه قهقه ای میزد. یک ربع مجبورم کرد که اینکار را تکرار کنم. کمر درد گرفته بودم. آخرش هم با ایجاد سر و صدای پارک کردن ماشین در پارکینگ و یاد اوری عاشق ( به قول خودش عاسیق) ماشین را پارک کردیم وپیاده شد. و رضایت داد که بازی را تمام کنیم.

 شاد باشید و خندان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

من وارد اتاق بازی شدم و دارم همه جا رو خوب بررسی میکنم. آخه خیلی محیطش شاد بود  به در و دیوار کلی چیز میز چسبونده بودن.تازه اولشه و من کاملا مرتب و منظم هستم.

 

روی صندلی نشستم  دارم به بقیه بچه ها که میرقصند نگاه میکنم :

البته خیلی نشستن من دوامی نداره ...

 

عجب جاییه اینجا  به به...  خاله آتوسا میگه که من توی این عکس شبیهش شدم...

 

دیگه کفشامو در اوردم و دوربیم مامانم رو گرفتم ازش و دارم بررسی میکنم که ببینم چه جوری میشه خرابش کرد...

هاهاهاها به زور دوربین و گرفتم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

از طرف خودم مینویسم( آزیتا)

روز قبل آرتین برای اولین بار به مهد کودک رفت. البته نه به اون مفهومی که همه بچه ها میرن. دبروز مراسم جشن تولد دختر عمه آرتین بود . ملیکا چهار سالش شده . و امسال برای اولین بار تولدش را توی مهد کودک برگذار کردن. مدت زیادی نیست که به مهد میره. تقریبا یک ماهی هست که میره. اولش خیلی گریه و بی تابی میکرد و نمی موند. مجبور شدن چند تا مهد را امتحان کنن. که بالاخره موفق شدن یک مهد خوب و تمیز و مرتب پیدا کنن . برنامه این مهد اینطور بود که همه بچه های متولد خرداد براشون توی یکروز خاص جشن گرفته میشد. ملیکا آرتین رو هم دعوت کرده بود که بیاد. من و آرتین هم رفتیم . حدودا ۷  یا هشت تا بچه تولدشون توی خرداد ماه بود و به همه مامان ها هم گفته بودند که یک کیک کوچک بگیرند. من و آرتین هم رفتیم. محیط خوبی بود . خیلی شاد بود و تمیز. عمو مهرداد آقایی بود که ارگ میزد و میخوند و بچه ها را شاد میکرد. بچه ها هم خیلی دوستش داشتند. در کنار سالنی که مراسم برگذار میشد یک اتاق بازی بود که تاب و سر سره کوتاهی داشت و خیلی چیز های دیگه از جمله یک روروئک و عروسک های بزرگ. این اتاق بازی بچه های زیر سه سال بود. آرتین وقتی به این اتاق رسید  آنقدر ذوق زده شده بود که نگو. با اسباب بازی ها بازی میکرد و میخندید و شادی میکرد. اصلا یادش رفته بود که من هم اونجا هستم. من هم که با عکس گرفتن سرگرم بودم. یه دفعه دیدم که آرتین سرسره را در خلاف جهت بالا اومده و درست قسمت بالای سرسره وایستاده. من هم با سرعت خودمو بهش رسوندم وگرفتمش. نمی دونم اینکار رو از کی یاد گرفته ، احتمالا توی پارک از بچه های دیگه دیده و یاد گرفته. برام جالب بود که چه جوری توی اون سربالایی سر سره خودش رو بالا کشیده .تا آخر وقتی که اونجا بودیم شاید ۱۰ بار دیگه اینکارو کرد. سورا رورئک شده بود و پایین نمی اومد. در حالی که خودش دو تا روروئک داره و اصلا سوار نمیشه. آخرش هم که داشتیم تلاش میکردیم که از این دو تا بچه چند تا عکس درست حسابی بندازیم آرتین پاشو کرد توی کیک و جورابش کیکی شد و مجبور شدم کلا کفش و جورابش رو در بیارم. خدا میدونه عکس گرفتن از بچه ها چه کار سختیه . تا یکیشون درست به دوربین نگاه میکنه و میخنده اون یکی سرشو یه طرفه دیگه کرده یا داره وول میخوره. خلاصه اینکه با کلی مصیبت از بین ۶۰ و ۷۰ تا عکس میشه ۱۰ تا شو چاپ کرد.

آرتین در شلوغی های بچه ها که همه میرقصیدند رفته بود و قاطی اونا و من نمیتونستم اصلا پیداش کنم. خدا رو شکر بامحیط مهد خوب کنار اومده بود و اصلا غریبی نمی کرد و من یه جورایی خیالم راحت شد. چون تصمیم دارم از دو سالگی حتما چند ساعتی را در طی روز در مهد و با بچه ها باشه. به نظرم  برای بچه ها این یک ضرورته که با بچه های دیگه بازی کنند و یاد بگیرندو یاد بدهند. و اصولا انرژی فوقالعاده شان را تخلیه کنند.

روز خوبی بود . هم برای ارتین و هم برای من که تئوری که داشتم را در عمل تجربه کردم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

کلمات جدیدی که آرتین یاد گرفته :

چاقو = چاقو

حموم = حموم

باده = بادکنک

پشه = پشه بند

سعت= ساعت

تفش= کفش

ابزی= آب بازی

مامانم = مامان ( آزیتا )

مامانی = مامان روبی

ممو = محمود ( بابای من )

سعید= بابا سعید

آب = لیوان

آبه = آب میخوام

بوف = سیگار

پوفه = غذا

سی بی = سی دی ( آین کلمه رو آنقدر با مزه میگه که الان همه ما به سی دی میگیم سی بی)

استارت= استارت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

آرتین در حیاط  آب بازی میکند:

چیه مگه بچه در حال آبازی ندید تا حالا!

من بلوزمو توی سطلی که بابام داشت ماشین میشست  خیس کردم

آرتین یه لم داده :

دارم فیلم نگاه میکنم.

 

میوه میخورم :

بفرمایید میوه!

آرتین روی مبلی که خاله سمانه براش از مکه آورده نشسته و بپر بپر میکنه و میگه : پیتکو پیتکو....

پیتکو پیتکو...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

هر روز صبح زود ساعت ۷ از خواب بیدار میشم و با مامانم میرم خونه مامانی و باباییم. البته قبلش مامانم بهم صبحانه میده که بخورم منم به حرفش گوش میدم و بعد با هم میریم دد. همینکه سوار شدم میکم نانای . مامانم هم سی دی مربوط به منو میذاره و من کلی قر (غر)میدم تا برسیم. اونجا خیلی به من خوش میگذره. آخه مامانی و بابای به حرف های من گوش میدن و من هرررررررررررررررررکارییییییییییی که دلم بخواد میکنم. کلی توپ بازی میکنم و تاب بازی میکنم و ماشین بازی و کامپیوتر بازی میکنم. تا ساعت ۲و نیم بشه و مامانم بیاد. توی این فاصله ۱ ساعتی هم میخوابم . البته گاهی هم ۲ ساعت میخوابم. ضمنا با باباییم دد هم میرم. مامانیم داره عادت خوابیدن منو عوض میکنه . من تا حالا روی پا میخوابیدم. ولی الان دیگه یواش یواش خودم میخوابم به شرطی که مامانیم هم کنارم بخوابه.بازیهایی که با مامانیم میکنم ایناس:

من یه طرف اتاق وای میستم و مامانیم اون طرف اتاق . بعد توپ های رنگی که دارم رو برای همدیگه پرت میکنیم. و بعضی وقتها که توپ رو میزنم به سر و کله مامانیم ، کلی سر و صدا از خودش در میاره و بالا پایین میپره و من غش میکنم از خنده.

گاهی میرم توی آشپزخوانه و هر چی دیگ وقابلمه توی کابینت هست میریزم کف آشپزخونه . ول یبه ظروف چینی دست نمی زنم . آخه میگن جیزه!

وقتی زیرم رو کثیف میکنم خودم میگم : اه اه اه. و بعد هم میخندم. تا بیان و به دادم برسن.

دو تا از دندونهای کرسیم هم در اومده. یعنی الان ۹ تا دندون دارم.

چند تا بازی کلامی دیگه هم بلدم به این صورت که :

مامانی: آرتین کیه ؟

آرتین : مننننننننننننننننن!

مامانی : اسمت چیه ؟

آرتین:آتین

مامانی: یک دو ....

آرتین: سه

مامانی: تاب تاب ...

آرتین : عبسی= عباسی

 توی رقاصی هم که حرف ندارم. تاحالا نشسته میرقصیدم چند روزیه که به محض شنیدن هر صدای موزونی بلند میشم دستامو میچرخونم و خودم هم دور میزنم . تا آهنگ تموم نشده من نمیشنیم. بقیه هم دست میزنن.

خوب من میرم میخوابم .شماها هم به کارهاتون برسید.

خداحافظ

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  |